تبليغاتX
دلنوشت

دلنوشت

دوستش داری

شبها را با فکرش می خوابی

اسمش که می آید چشمهایت پر می شود

حاضری به خاطرش هر کاری انجام دهی

اما او

از حالت بی خبر است

مدام تحقیرت می کند

حرفهایی می زند که تو را می آزارد

اما همچنان ساکتی

هنوز هم باید صبر کنی

تا بیشتر از این بی ارزش شوی

برای کارهایی که نکرده ای

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:44 توسط ش.ع| |

چهره اش معصوم اما..

دستهایش همچنان پنهان

شاید آغشته به خون

چه کسی می داند

در دلم آشوب است

می کشم درد زمانه بر دوش

و چه تاریک است آن سو

گلدان آرزوهایم شکست

شاید در ذهنم چیز دیگری بود

می خواستم برای همیشه آزاد شوم

در زندان ساخته دست خود

گرفتار شدم

آهسته می گریم

هیچ کس نمی داند دردم را

آرام و بی صدا

و همچنان

زمان می دود

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط ش.ع| |

سخن عشق عذابش می دهد

حرفی از عشق نزن

در دلت انبار کن

دوست داشتنهایت را پنهان کن

بگزار فکر کند برایت فردی عادیست

بود و نبودش برایت فرقی ندارد

بگذار نفس بکشد

و او روزی خواهد رفت

دیر یا زود

و تو خواهی شمرد

روزهای تنهاییت را

و دوستت دارم هایی که در دل نگه داشتی

در فراقش اشک بریز

بی قراری کن

دیوانه شو

اما نگزار بفهمد

چون دوستش داری

بخند بخند بخند

چون دوستش داری

و یک روز می آید که چشمانش می شود برایت

یک آرزوی محال

و می فهمی چطور با او خندیدن را از دست دادی

ساعت شنی در حال حرکت است

نمی دانم چه موقع آخرین شن هم تمام می شود

و بعد از آن کوهی از شن بر سرت خراب می شود

دستی که دستهای تو رو می فشرد

جایگاه دست دیگری خواهد شد

و او می رود

تو میمانی و خاطراتش

تو میمانی و چند تکه عکس

و جای جای این شهر که بوی او را می دهد

او از آن  تو نیست این را بفهم

93tejqhz2fbj7p6ffu.jpg

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:58 توسط ش.ع| |

دوباره گریه می کنم

تمام زندگیم را

چقدر سخت است زندگی

نفسهایم کندتر می شود

ساعتها خوابیده است

نمی دانم چه موقع مرگم فرا می رسد

بغض فشار می آورد

می خواهم از این شهر سفر کنم

به کجا! نمی دانم

فقط می خواهم به جایی بروم که خودم باشم و خودم

وای نه مشکل همین خودم هستم

آسمان همه جا یکرنگ است

به کجا فرار کنم ار خود

تصمیم می گیرم عوض شوم

اما نه چند روزی بیشتر طول نمی کشد

هنوز که هنوز است همانم

از خودم متنفرم

ای کاش می توانستم خود را تکه تکه کنم

این کاش می توانستم زمین را بکنم

و خود را زیر خاکها پنهان کنم

نمی دانم برای چه زنده ام

رفته رفته امیدهایم از دست می رود

تنها داراییم را از دست دادم

چیزی که برایم مانده است تنها

ننگ زنده بودن است

ننگ نفس کشیدن

می خواهم فریاد بزنم

ضجه بزنم

اما از که؟!!

جز این نیست که همه چیز تقصیر من است؟؟

خدایا

من هم بنده ای حقیرم

بر سر من هم دست نوازش بکش

اصلا نه از تو هم انتظار ندارم

این همه گناه

به کجا روم

وای خدای من

مغزم به شدت سوت می کشد

عجب اوضاعیست

شدیدا زیر فشارم

درمانده شدم

شاید امروز روز آخرم باشد

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت...

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:56 توسط ش.ع| |

شاید حسادت بود

یا چیزی شبیه آن

هر چه بود او را برای خودم می خواستم

نفسهایش به من جان می داد

و دستهایش آرامش

می خواستم همیشه کنارم باشد

اما انگار اشتباه بود

برایش زندانی ساخته بودم

شاید می خواست از آن فرار کند

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:38 توسط ش.ع| |

Design By : Night Melody